...
اگر از من نشانی یافتید اینک
مرا آگاه گردانید!
که چندی پیشتر با اولین ولگردی پاییز در بیشه
تمام بند بندم میگسست و نشئه خوابی پر از رویای سر بر آسمان سفتن
چنین بی بار و برگم کرد.
و این است انتهای آنچه میدانم.
که در خوابی عمیقم تا ابد
شاید...!
"امیر محمدی"
...
گردشی روحانی بر مدار درد
گردشی بر مدار مدارا
عصرهای خاکستری اندوهمان اینگونه میگذرد
ما چون جوپانی
بره کوچک امیدهایمان را گم کرده ایم
رستگاری مارا
خواب خونین آخرین گرگ رقم میزند!
تقویم ها بیرحمند
وتابوت مرا
مردانی میبرند که عشق را نمی فهمند
هنوز خراب همان شرابم
که از جام انگشتانت نوشیدم
مستان خراب سکوتند
<<پر کن پیاله را...
کاین آب آتشین...>>
ترا باور میکنم
چونان غزل های سلیمان
حتی اگر سرار افسانه باشی
ترا باور میکنم...
مهدی محبی کرمانی
...
بر كنده ي تمام درختان جنگلي
نام ترا به ناخن بركندم
اكنون ترا تمام درختان
با نام مي شناسند
نام ترا به گرده ي گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها
اكنون ترا تمام گوزنان زردموي
با نام مي شناسند
ديگر نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوشخوان
صبح بهار نام ترا
به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد
اي بي خيال مانده ز من دوست
ديگر ترا زمين و زمان
از بركت جنون نجيب من
با نام مي شناسند
اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره
در واپسين غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار.
...
...
خوش تر از قالی کرمان، غزلی ساخته ام
نخ به نخ زیر قدم های تو انداخته ام
تا به فرش غزلم، نقش ترا زنده کنم
فارق از این همه خوبی، به تو پرداخته ام
من خود آن قالی پا خورده ی خاک آلودم
زیر پاهای تو رنگی ست، که من باخته ام
تو مه آلودی و من کوهنوردی که هنوز
چیزی از جلوه ی معنای تو نشناخته ام
بر سر قله ی عشقم من و سرمست و خراب
آتشم، پرچم دیوانگی افراخته ام
...
...
من پس از مدت ها
فرصتی یافته ام
تا کمی گریه کنم
و به تنهایی خود فکر کنم
همه تنها هستیم
هر چه با همدیگر تنهاتر.
گرد هم جمع شدیم
تا به تنهایی خود عمق دهیم.
جمع ما تنهایان
جمع ما تنهایی هاست
و چه وحشتناک است.
من پس از مدت ها
فرصتی یافته ام
تا به تنهایی خود فکر کنم
و به تنهایی تو
که چه آسان رفتی...
شجاع...
حیف،
میدانم که دیگر،
بر نمی داری از آن خواب گران ، سر
تا ببینی
خوردسال سالخوردهء خویش را
کاین زمان ،چندان شجاعت یافته ست،
تا بگوید:
"راست میگفتی، پدر"
...